فصلِ رفتن:
بهارِ کوتاهِ زیبایِ با تو بودن که با گرمایِ تابستانیِ
چشمانِ فریبندهات،
میزبانی برایِ دلِ پاییزیِ ما بود ...
را به گستردگیِ یخبندانِ دلِ زمستانیات بخشیدم.
بخشیدم تا میان ماندن و رفتنهایم جایی برایِ افسوس نباشد.
چه بی انصافانه میروند و فراموشی را گردنِ ما میاندازند،
چه ساده زبانِ حیلهیِ احساس میگشایند
تا افقِ رفتنهایشان رنگینتر شود،
رنگینکمانی که نگاهِ سادهلوحانهیِ ما را مجذوب کند...
و چه ناباورانه دلِ پاییزی را زمستانی میکنند.
تنِ خستهیِ ما با وادیِ رفتنها آشناست...
تو هم برو که تا دیارِ رفتنها فاصلهای نیست.
نـشـانـی ام عـوض نـشـده
هـنـوز در هـمـیـن خـانـه ام…!
فـقـط دیـگـر…
زنـدگـی نـمـی کـنـم !

تاریخ: شنبه 21 بهمن 1391
ارسال توسط 9149578594
آخرین مطالب
